
بحرانهای ساختگی به مدیران اجازه میدهد مسئولیت تصمیمات غلط را به شرایط غیرقابل پیشبینی نسبت دهند؛ گویی هیچکس مسئول نیست و همه چیز محصول زمانه است.
حکمرانی زمانی از مسیر توسعه منحرف میشود که جای متخصصان علوم انسانی و مدیران آگاه به ماهیت پیچیده جامعه را کسانی بگیرند که نهتنها فاقد دانش لازماند، بلکه حضور خود را حق طبیعی و غیرقابلچالش میدانند.
این مدیران کمسواد و نامرتبط معمولا از مسیرهای غیررقابتی و غیرشفاف به مناصب حساس میرسند و بهجای تکیه بر دانش، تجربه و تحلیل، بر شبکههای رانت، روابط شخصی و وفاداریهای سیاسی یا سازمانی اتکا میکنند این مدیران بدون آگاهی از پیامدهای انسانی تصمیمات، در حوزههایی وارد میشوند که ماهیت آنها نیازمند فهم عمیق فرهنگ، روان جمعی، تاریخ، عدالت و ارتباطات اجتماعی است. آنان بهجای آنکه مدیریت را مسئولیت اخلاقی بدانند، آن را امتیاز و ابزار قدرت تلقی میکنند و همین نگاه، تصمیمگیری را از مسیر عقلانی و علمی خارج میسازد.
نظریهپردازان برجسته حکمرانی از هانا آرنت تا یورگن هابرماس، بارها هشدار دادهاند که تصمیمگیری در سطوح عالی بدون دانش انسانی، نهتنها به خطای سیاستی منجر میشود، بلکه هزینههای سنگینی بر دوش جامعه میگذارد؛ هزینههایی که گاه سالها زمان، منابع و انرژی لازم دارد تا جبران شود، اگر اصلا فرصت جبرانی باقی مانده باشد. آرنت توضیح میدهد که چگونه «ابتذال شر» از دل ناآگاهی، بیسوادی اخلاقی و ناتوانی در فهم پیامدهای انسانی تصمیمات برمیخیزد، یعنی مدیرانی که نه از سر قصد، بلکه از سر ناآگاهی، به عاملانِ آسیب ساختاری تبدیل میشوند.
این طیف مدیران معمولا فاقد توانایی تحلیل پیچیدگیهای اجتماعیاند و برای پوشاندن این ضعف، به رفتارهای نمایشی، تصمیمات شتابزده و سیاستگذاریهای سطحی متوسل میشوند. آنان بهجای گفتوگو، دستور میدهند؛ بهجای مشارکت، حذف میکنند؛ و بهجای آیندهنگری، تنها به بقای کوتاهمدت …



