
هفت صبح| برای شناخت حامد بهداد، باید عقربههای زمان را به عقب برگرداند. به ۲۶ آبانماه ۱۳۵۲ در مشهد، به کودکی سپریشده در همهمه خیابان جیحون تهران و سپس پرتاب شدن به کوچهپسکوچههای نیشابور در گرماگرم سالهای جنگ تحمیلی. همانجا بود که دستکشهای بوکس را به دست کرد؛
ورزشی خشن، متمرکز و غریزی که در آن حتی در مقطع نوجوانان استان خراسان مدال و رتبه آورد، اما رینگ بوکس برای جاهطلبیهای روح ناآرام او تنگ بود. بوکس به او «ریتم»، «تمرکز در کانون خطر» و «هنر جاخالی دادن و ضربه زدن در لحظه صدم ثانیه» را یاد داد؛ عناصری که سالها بعد وقتی به تهران برگشت و روی صحنههای تئاتر دانشگاه آزاد اسلامی و زیر نظر حمید سمندریان ایستاد، مستقیما به استایل بازیگریاش تزریق شد.
حامد تفنگساز صابری بهداد، بازیگری نبود که در چارچوبهای اتوکشیده و قواعد آرام سینمای دهه هفتاد بگنجد. ورودش به سینما در سال ۱۳۷۹ به وساطت و پیشنهاد رفیقش رامبد جوان به همایون اسعدیان برای فیلم «آخر بازی» رقم خورد؛ حضوری چنان نفسگیر که در همان گام اول، نامزدی سیمرغ بلورین جشنواره فجر را برایش به همراه آورد. خیلی زود عصیان ناب مهرداد در «بوتیک» حمید نعمتالله نامش را سر زبانها انداخت.
پس از آن، جهان سینما مردی را دید که از ریسک کردن نمیترسید؛ از حضور غافلگیرکننده و همدلیبرانگیز در نقش یک افسر عاشقپیشه عراقی به نام «فؤاد» در «روز سوم» محمدحسین لطیفی تا همراهی زیرزمینی و نامتعارف با بهمن قبادی در «کسی از گربههای ایرانی خبر نداره» که پایش را به فرش قرمز فستیوال کن باز کرد. او کارنامهاش را به کارگردانان صاحبسبکی چون داریوش مهرجویی، مسعود کیمیایی، ناصر تقوایی و مازیار میری گره زد و با کاراکتر «ناصر» در «جرم» کیمیایی سرانجام سیمرغ بلورین جشنواره فجر را روی دوش کشید.
بندبازی روی لبه پرتگاه و ققنوسی که بازگشت
سینمای ایران بهداد را با بازیهای برونگرایانه، فیگورهای عصبی، تکانههای ناگهانی صورت میشناخت. این ویژگی در اوایل دهه نود، در آثاری چون «سعادتآباد» با نقش شیرین، چندلایه و خاکستری محسن تنباکویی و سپس در کمدی ابزورد و مالیخولیایی «آرایش غلیظ» نعمتالله، برگ برنده او بود. او استاد اجرای شخصیتهایی بود که مرز میان رذالت و صداقت و شیطنت و معصومیت را تار میکردند. …






![[جلال رفیع] خانه دوست کجاست…](/news/u/2026-08-28/ettelaat-youuy.jpg)





