
گاهی چیزی که بیشتر از خود مشکلات زندگی انسان را خسته می کند، ترس و نگرانی از اتفاقاتی است که هنوز رخ نداده اند. بسیاری از افراد به جای روبه رو شدن با واقعیت، درگیر فکرها و تصوراتی می شوند که آرامش آنها را از بین می برد. داستان امروز حکایت مردی است که نه از یک اتفاق واقعی، بلکه از ترس چیزی که قرار بود اتفاق بیفتد، شکست خورد. این حکایت قدیمی یادآوری می کند که نباید اجازه دهیم ترس و افکار منفی، کنترل زندگی ما را به دست بگیرند.در ادامه این داستان آموزنده را می خوانید تا ببینید چگونه ترس و نگرانی می تواند بر تصمیم ها و زندگی انسان تاثیر بگذارد.
در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که همیشه با هم نزاع و دعوا داشتند. یک روز با هم قرار گذاشتند که هر کدام دارویی بسازد و به دیگری بدهد تا یکی بمیرد و دیگری که میماند لااقل در آسایش زندگی کند!
برای همین سکهای به هوا انداختند و شیر و خط کردند که کدام یکی اول سم را بخورد. قرعه به نام همسایه دوم افتاد. پس همسایه اول به بازار رفت و از عطاری قویترین سمی که داشت را خرید و به همسایهاش داد تا بخورد. همسایه دوم سم را سرکشید و به خانهاش رفت. قبلا به خدمتکارانش گفته بود حوض را برایش از آب گرم پر کنند و یک ظرف دوغ پر نمک هم آماده بگذارند کنار حوض.او همینکه به خانه رسید، ظرف بزرگ دوغ را سر کشید و وارد حوض شد. کمی دست و پا زد و شنا کرد و هر چه خورده بود را برگرداند و پس از آنکه معدهاش تخلیه و تمیز شد، به اتاق رفت و تخت خوابید. صبح …












