در این «قصه روز» ماجرای مرد ثروتمندی را می خوانیم که از روی غرور و تکبر، قصد داشت با حرف هایش حکیمی دانا را خجالت زده کند، اما پاسخ زیرکانه حکیم او را با حقیقتی ساده روبه رو کرد.

گاهی انسان آنقدر سرگرم دیدن عیب دیگران می شود که فراموش می کند خودش نیز نیاز به نگاه کردن در آیینه دارد. ما ممکن است برای قضاوت دیگران عجله کنیم، اما کمتر پیش می آید که همان دقت و سختگیری را درباره رفتار خودمان به کار ببریم.
در ادامه حکایت «سنگ قبر حکیم» را می خوانید:
مرد بسیار ثروتمندی که از حکیمی دل خوشی نداشت با خدمتکارانش در بازار با حکیم و تعدادی از شاگردانش روبهرو شد. مرد ثروتمند با حالتی پر از غرور و تکبر به حکیم گفت: تصمیم گرفتهام پول خودم را هدر دهم و برایت سنگ قبری گرانقیمت تهیه کنم. بگو جنس این سنگ از چه باشد و روی آن چه بنویسم تا هر کس بالای آن قبر بایستد و برای تو آرامش طلب کند شاد شود و خندهاش بگیرد.
حکیم خندهای کرد و پاسخ داد: اگر خودت هم بالای سنگ قبر میایستی. سنگ قبر مرا از جنس آیینه انتخاب …







