داستان کودکانه پیاده روی آرام با مونزیا؛ سفری شبانه برای کشف صداهای اسرارآمیز جنگل با جوجه تیغی کوچک. داستانی لطیف برای کودکان درباره شجاعت، آرامش و دوستی.

داستان تصویری کودکانه پیاده روی آرام با مونزیا
یک شب آرام، صدای خمیازه ای بلند در جنگل پیچید و به گوش مونزیا رسید.
«هااااااااا…»
مونزیا دنبال صدا رفت و زیر برگ های پهن یک سرخس به لانه دنج و کوچکی رسید. داخل لانه، جوجه تیغی کوچکی زیر پتویی نرم جمع شده بود. پلک هایش سنگین شده بودند.
مونزیا پرسید: «خوابت نمی بره؟»
جوجه تیغی گفت: «سعی می کنم بخوابم، اما هر بار چشم هام رو می بندم، از بیرون یه صدایی میاد. بعد هی فکر می کنم چی بود.»
چک.
چشم های جوجه تیغی یک دفعه باز شد.
«باز همون صدا بود!»
مونزیا با دقت گوش داد.
«دوست داری یه کم قدم بزنیم و ببینیم این صدا از کجا میاد؟»
جوجه تیغی دوباره خمیازه ای خواب آلود کشید. «باشه، اما خیلی کوتاه.»
با هم از لانه بیرون آمدند و …












