
🥖 نانوای مهربان
در شهری کوچک، نانوایی سالخورده به نام «رضا» زندگی می کرد.
او هر روز صبح، پیش از طلوع خورشید، تنور نانوایی را روشن می کرد و تا شب برای مردم نان می پخت.
رضا مرد ثروتمندی نبود، اما همیشه می گفت:
«نان اگر از تنور بیرون بیاید و دل کسی گرسنه بماند، انگار چیزی کم دارد.»
برای همین، هر روز چند نان کنار می گذاشت و اگر کسی را می دید که توان خرید نان ندارد، بدون پرسیدن سؤال به او می داد.
یک روز مرد جوانی وارد نانوایی شد.
لباس هایش کهنه و خاک آلود بود و چهره اش خسته به نظر می رسید.
چند لحظه به نان ها نگاه کرد، اما چیزی نگفت.
رضا پرسید:
پسرم، نان می خواهی؟
جوان سرش را پایین انداخت و گفت:
پول ندارم.
رضا یک نان تازه برداشت و به او داد.
جوان گفت:
نمی توانم پولش را بدهم.
رضا لبخند زد و گفت:
من هم نگفتم باید پولش را بدهی. فقط گفتم نان می خواهی؟
جوان نان را گرفت و با چشمانی پر از اشک تشکر کرد.
🌧️ سال ها گذشت
رضا همچنان هر روز به نیازمندان کمک می کرد.
اما یک سال، اتفاق سختی افتاد.
قیمت آرد بالا رفت و نانوایی رضا دیگر سود چندانی نداشت.
مدتی بعد، بیماری همسرش باعث شد بیشتر پس اندازش را خرج درمان کند.
دوستانش به او گفتند:
رضا، دیگر نمی توانی مثل گذشته نان رایگان بدهی. اول به فکر خودت باش.
رضا مدتی سکوت کرد.
آن شب وقتی حساب دخل نانوایی را بررسی کرد، دید پول بسیار کمی باقی مانده است.
با خودش گفت:
«شاید دیگر مجبور باشم کمک کردن را متوقف کنم.»
صبح روز بعد، وقتی تنور را روشن کرد، پیرمرد فقیری وارد نانوایی شد.
پیرمرد گفت:
پسرم، اگر ممکن است یک تکه نان به من بده.
رضا نگاهی به نان های تازه انداخت.
فقط چند نان برای فروش داشت.
با این حال، یکی از نان ها را برداشت و نصف کرد.
نیمی را به پیرمرد داد.
پیرمرد با لبخند گفت:
خدا خیرت بدهد.
و از نانوایی بیرون رفت.
رضا به نیمه دیگر نان نگاه کرد و با خودش گفت:
«شاید من هم فقط نصف نان دارم، اما می توانم نصفش را ببخشم.»
…



