
قسمت آخر قصه کودکانه جوجه اردک زشت
جوجه اردک تا آن روز پرنده هایی به آن زیبایی ندیده بود.
چشم از آن ها برنداشت. پرنده ها کم کم به نقطه های سفیدی تبدیل شدند و سرانجام در دوردست ناپدید شدند.
آهسته گفت: «نمی دونم چه پرنده هایی بودن، ولی کاش می تونستم همراهشون برم.»
چیزی نگذشت که زمستان از راه رسید.
برف دشت ها را پوشاند و سطح برکه یخ بست. جوجه اردک هر روز در دایره ی کوچکی شنا می کرد تا آب دورش یخ نزند.
اما با سردتر شدن هوا، آن دایره هر روز کوچک تر شد.
یک شب بسیار سرد، آب برکه کاملاً یخ زد و جوجه اردک میان یخ ها گرفتار شد.
صبح روز بعد، کشاورزی از کنار برکه گذشت و او را دید. بااحتیاط یخ را شکست، جوجه اردک را بیرون آورد و زیر کت گرمش گذاشت.
بعد او را به خانه برد.
بچه های کشاورز دور جوجه اردک جمع شدند.
یکی از آن ها فریاد زد: «نگاه کنید! بیدار شد!»
دیگری پرسید: «می شه باهاش بازی کنیم؟»
بچه ها از خوشحالی یک باره به طرفش رفتند.
جوجه اردک وحشت کرد و هراسان دور اتاق بال بال زد. اول با صدای شالاپ در کاسه ی شیر افتاد و بعد سرش در ظرف آرد فرو رفت.
پوف!
ابر سفیدی از آرد در هوا پخش شد.
بچه ها از دیدن جوجه اردک آردی خندیدند، اما وقتی فهمیدند چه قدر ترسیده است، زود عقب رفتند.
کشاورز گفت: «کمی ازش فاصله بگیرید. هنوز به ما عادت نکرده.»
جوجه اردک گیج و هراسان، چشمش به در باز افتاد. با عجله از خانه بیرون دوید، از حیاط برفی گذشت و زیر بوته ای پنهان شد.
باقی زمستان طولانی و سخت بود. هر جا می توانست دنبال غذا می گشت و شب ها برای در امان ماندن از باد، زیر شاخه های انبوه پناه می گرفت.
سرانجام روزی رسید که برف ها کم کم آب شدند.
نور گرم خورشید روی دشت افتاد. جوانه های سبز از شاخه ها بیرون آمدند و کنار آب، گل های کوچک شکفتند.
بهار برگشته بود.
جوجه اردک بال هایش را باز کرد. بال هایش حالا بسیار بزرگ تر و نیرومندتر از گذشته شده بودند.
یک بار بال زد. بار دوم …






