گاهی فکر میکنیم مشکل از دیگران است، در حالی که شاید فقط پنجره نگاه خودمان کثیف باشد. این داستان کوتاه و پندآموز، یادآوری زیبایی است برای اینکه قبل از قضاوت دیگران، نگاهی هم به خودمان بیندازیم.

مردی سالخورده در خانه ای کوچک زندگی می کرد. هر صبح کنار پنجره می نشست و به خانه روبه رو نگاه می کرد.
یک روز همسرش را دید که لباس هایی را روی بند پهن می کرد.
مرد گفت:
- ببین! همسایه مان حتی بلد نیست لباس بشوید. لباس هایش هنوز کثیف است!
روز بعد هم همین اتفاق افتاد.
مرد دوباره گفت:
- نمی دانم چرا کسی به او یاد نمی دهد چطور لباس ها را تمیز بشوید!
چند روز گذشت و پیرمرد هر بار که به پنجره نگاه می کرد، همان حرف را تکرار می کرد.
تا اینکه یک صبح، همسرش پنجره خانه را کاملاً تمیز کرد.
پیرمرد طبق معمول کنار پنجره نشست و با تعجب گفت:
- عجب! امروز لباس های همسایه کاملاً تمیز شده اند!
همسرش لبخندی زد و …











