
چمدانی کنار نیمکت
صبح یک روز بارانی، رضا برای رفتن به شهر به ایستگاه قطار رفت.
ایستگاه شلوغ بود و مسافران با عجله از این طرف به آن طرف می رفتند.
رضا روی نیمکتی نشست تا منتظر قطار بماند.
چند دقیقه بعد، متوجه چمدان مشکی رنگی شد که زیر نیمکت قرار داشت.
اول تصور کرد متعلق به یکی از مسافران است.
کمی صبر کرد.
اما هیچ کس برای برداشتن آن نیامد.
رضا چمدان را برداشت و اطرافش را نگاه کرد.
روی چمدان هیچ نام و نشانی نبود.
وسوسه ای که شروع شد
رضا چمدان را نزد مسئول ایستگاه برد.
مسئول گفت:
- اگر کسی برای تحویل گرفتنش آمد، خبرتان می کنیم.
رضا خواست برود، اما ناگهان صدایی از داخل چمدان شنید.
صدای برخورد چند وسیله به یکدیگر.
دلش لرزید.
چند لحظه با خودش فکر کرد:
«اگر داخلش چیز باارزشی باشد چه؟»
اما بلافاصله به خودش گفت:
«این چمدان مال من نیست.»
مسئول ایستگاه گفت:
- بهتر است تا پیدا شدن صاحبش، همین جا بماند.
رضا سر تکان داد و رفت. تماس عجیب
حدود یک ساعت بعد، مسئول ایستگاه با رضا تماس گرفت.
گفت:
- آقا، کسی سراغ چمدان آمده و اسم شما را پرسیده.
رضا تعجب کرد.
- اسم من؟
- بله. مردی می گوید وقتی چمدان را جا گذاشته، شما کنار آن نشسته بودید.
رضا سریع به سالن انتظار برگشت.
مردی میانسال با چهره ای پریشان آنجا ایستاده بود.
مرد گفت:
- چمدان من است. خدا را شکر که پیدایش کردید.
رضا چمدان را به او داد.
مرد چمدان را باز کرد و نفس راحتی کشید.
داخل آن مقدار زیادی پول و چند بسته مدارک مهم بود.
مرد با نگرانی گفت:
- اگر این چمدان پیدا نمی شد، زندگی من از هم می پاشید.
رضا پرسید:
- این همه پول برای چه کاری بود؟
مرد گفت:
- پول فروش خانه ام بود. می خواستم با آن برای درمان دخترم اقدام کنم.
رضا لحظه ای سکوت کرد.
حالا تازه فهمیده بود چقدر تصمیمش مهم بوده است. پیشنهادی که رضا را غافلگیر کرد
…









