
ادامه قصه پیاده روی آرام با مونزیا
خش خش، خش خش.
آرام گفت: «شب بخیر، برگ ها.»
کمی بعد، صدای دیگری از همان نزدیکی آمد.
تق. تق. تق.
جوجه تیغی به اطراف نگاه کرد. بعد شاخه کوچکی را دید که با نسیم تکان می خورد و به تنه درخت می زد.
پرسید: «این شاخه ست که تق تق می کنه؟»
مونزیا لبخند زد. «دقیقاً همونه.»
تق. تق.
جوجه تیغی گفت: «شب بخیر، شاخه کوچولو.»
وقتی به طرف لانه برگشتند، صدای آرامی از دوردست آمد.
«هوو.»
این بار، جوجه تیغی همان طور که راه می رفت، به درختی در دوردست نگاه کرد.
«صدای یه جغده.»
جغد دوباره صدا زد: «هوو.»
جوجه تیغی لبخند زد. «شب بخیر، جغد.»
وقتی به لانه رسیدند، جوجه تیغی آرام آرام قدم برمی داشت و پلک هایش مدام پایین می آمد. به رختخواب رفت، پتو را تا زیر چانه اش بالا کشید و مثل یک توپ کوچک جمع شد.
چک.
این صدای قطره آب بود.
خش خش، خش خش.
این صدای برگ هایی بود که نسیم تکانشان می داد.
…












