
🍂 نیمکت قدیمی
کاظم آقا هر روز صبح، رأس ساعت هشت، از خانه بیرون می آمد و به پارک محله می رفت.
در گوشه پارک، نیمکتی چوبی زیر یک درخت بزرگ قرار داشت.
او همیشه همان جا می نشست.
چای کوچکش را در دست می گرفت و به مردم نگاه می کرد.
بعضی ها فکر می کردند پیرمرد تنهاست.
بعضی ها می گفتند شاید حوصله اش سر می رود.
اما هیچ کس نمی دانست چرا کاظم آقا هر روز دقیقاً همان نیمکت را انتخاب می کند.
یک روز پسر جوانی که چند بار او را دیده بود، بالاخره کنارش نشست و پرسید:
- آقا، ببخشید... شما هر روز اینجا می آیید؟
پیرمرد لبخند زد.
- بله.
- منتظر کسی هستید؟
پیرمرد چند لحظه سکوت کرد و گفت:
- شاید.
جوان پرسید:
- چه کسی؟
کاظم آقا به روبه رو نگاه کرد و گفت:
- کسی که سال هاست قرار است بیاید.
🕰️ سال ها انتظار
جوان تصور کرد پیرمرد شاید منتظر فرزندش باشد.
اما روز بعد، باز هم او را تنها دید.
روزهای بعد نیز همین طور.
یک روز باران شدیدی گرفت.
همه مردم پارک را ترک کردند، اما کاظم آقا همچنان روی نیمکت نشسته بود.
جوان با تعجب جلو رفت و گفت:
- آقا! هوا سرد و بارانی است. چرا هنوز اینجا نشسته اید؟
پیرمرد آرام جواب داد:
- بعضی قرارها را نمی شود به خاطر باران فراموش کرد.
جوان چیزی نگفت.
✉️ نامه ای زیر نیمکت
چند هفته بعد، یک صبح که کاظم آقا هنوز به پارک نرسیده بود، همان جوان روی نیمکت نشست.
ناگهان متوجه تکه کاغذی زیر نیمکت شد.
کاغذ را برداشت.
روی آن نوشته شده بود:
«اگر روزی برگشتم و تو نبودی، بدان که هر روز دوستت داشتم؛ حتی روزهایی که فکر کردی فراموشت کرده ام.»
جوان مات ماند.
نامه را به کاظم آقا نشان داد.
پیرمرد وقتی نوشته را دید، چشمانش پر از اشک شد.
آرام گفت:
- …








