🪟 پنجره روشن
در انتهای روستا خانه کوچکی بود که پیرزنی به نام «طوبا» در آن زندگی می کرد.
خانه ساده ای داشت؛ یک حیاط کوچک، چند گلدان و پنجره ای که رو به جاده باز می شد.
اما یک چیز در خانه طوبا عجیب بود.
او هر شب چراغ اتاق کنار پنجره را روشن می کرد.
مردم روستا می پرسیدند:
«مادر طوبا، چرا این چراغ را خاموش نمی کنی؟ برق که مجانی نیست!»
پیرزن فقط لبخند می زد و می گفت:
«شاید کسی در تاریکی به یک نور نیاز داشته باشد.»
مردم حرفش را جدی نمی گرفتند.
🌧️ شب طوفانی
یک شب، باران شدیدی شروع شد.
باد درختان را خم می کرد و جاده تقریباً خالی بود.
در همان شب، جوانی به نام «نوید» از شهر به سمت روستا می آمد.
او در زندگی شکست های زیادی خورده بود.
کارش را از دست داده بود، پس اندازش تمام شده بود و احساس می کرد هیچ راهی برای شروع دوباره ندارد.
در تاریکی جاده، ماشینش خراب شد.
هرچه تلاش کرد، روشن نشد.
نوید از ماشین پیاده شد.
باران لباس هایش را خیس کرده بود.
به اطراف نگاه کرد.
هیچ خانه ای دیده نمی شد.
اما ناگهان در دوردست، نوری کوچک دید.
پنجره ای روشن. 🕯️ خانه پیرزن
نوید به سمت نور رفت. …












