در روستایی سرسبز، باغ پیرمردی بود که سال ها از درختان آن مراقبت کرده بود.
او هر صبح پیش از طلوع آفتاب وارد باغ می شد، به درخت ها آب می داد، شاخه های خشک را هرس می کرد و خاک اطرافشان را زیرورو می کرد.
در گوشه باغ، درختی قدیمی وجود داشت که چند سال بود هیچ برگ و میوه ای نداشت.
همه اهالی روستا آن را درخت خشکیده می نامیدند.
یک روز جوانی که برای کار نزد پیرمرد آمده بود، به درخت اشاره کرد و گفت:
«استاد، چرا این درخت را قطع نمی کنید؟»
پیرمرد گفت:
«هنوز زود است.»
جوان خندید و گفت:
«زود است؟ چند سال است که هیچ برگ و میوه ای نداده!»
پیرمرد پاسخ داد:
«ممکن است چیزی از بیرون تمام شده به نظر برسد، اما ما نمی دانیم درونش چه می گذرد.»
جوان قانع نشد.
چند ماه گذشت.
درخت همچنان خشک به نظر می رسید.
یک روز طوفان شدیدی آمد و یکی از شاخه های بزرگ درخت شکست.
جوان دوباره گفت:
«حالا دیگر حتماً وقتش رسیده که آن را قطع کنیم.»
پیرمرد فقط گفت:
«صبور باش.»
زمستان فرا رسید.
تمام باغ سرد و خاموش شد.
جوان فکر می کرد پیرمرد اشتباه می کند. …












