
👞 کفش های کهنه پدر
«سامان» همیشه از کفش های پدرش خجالت می کشید.
پدرش مردی زحمتکش بود که بیشتر عمرش را کار کرده بود. لباس های ساده می پوشید و تقریباً هیچ وقت برای خودش چیزی نمی خرید.
اما چیزی که بیشتر از همه سامان را ناراحت می کرد، یک جفت کفش قدیمی و فرسوده بود که پدرش سال ها می پوشید.
هر بار که با پدرش جایی می رفت، سعی می کرد چند قدم جلوتر یا عقب تر از او راه برود تا کسی متوجه کفش های پدرش نشود.
یک روز که قرار بود پدرش برای ثبت نام دانشگاه همراهش برود، سامان گفت:
بابا، لازم نیست بیای. خودم می تونم برم.
پدر لبخند زد و گفت:
می دونم پسرم. فقط دوست داشتم روز اول دانشگاهت کنارت باشم.
سامان نگاهی به کفش های پدر انداخت و گفت:
فقط... اگه می شه با اون کفش ها نیا.
پدر چند لحظه سکوت کرد.
بعد سرش را پایین انداخت و گفت:
باشه. 💔 یک سکوت طولانی
آن روز پدر به دانشگاه نرفت.
سامان با مادرش راهی شد.
وقتی برگشت، دید کفش های قدیمی پدر کنار در نیست.
با خودش فکر کرد:
«بالاخره یک جفت کفش نو خریده.»
اما چند ساعت بعد پدر وارد خانه شد.
کفش های همان روز را به دست گرفته بود.
سامان با تعجب پرسید:
بابا، کفش نو خریدی؟
پدر گفت:
نه.
پس اینا چیه؟
پدر لبخند تلخی زد و گفت:
این کفش ها رو برای تو خریده بودم.
سامان ماتش برد.
پدر ادامه داد:
چند ماه بود کمی کمی پول کنار می گذاشتم تا برای روز اول دانشگاهت کفش بخری.
سامان به کفش ها نگاه کرد.
کفش هایی کاملاً نو و زیبا.
بعد آرام پرسید:
پس چرا خودت کفش نو نخریدی؟
پدر شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
کفش های من هنوز راه می رن. 🥺 حرفی که سامان را شکست
سامان چیزی نگفت.
پدر کفش های نو را جلوی او گذاشت و گفت:
می دونی پسرم، وقتی هم سن تو بودم، پدرم توان خرید کفش نو برای من نداشت. همیشه آرزو داشتم یک روز پسرم چیزی داشته باشه که من نداشتم.
سامان دیگر نتوانست حرف بزند.
به کفش های کهنه پدر نگاه کرد.
کفش هایی که سال ها روی آسفالت …












