
داستان کودکانه پیک نیک بامزه زیر آب
مرواریدک، پری دریایی کوچولو، عاشق پیک نیک بود. روزی که قرار شد با مامان و بابا به پیک نیک بروند، همه چیز را با دقت آماده کرد. ساندویچ های جلبک دریایی را در یک ظرف صدفی گذاشت و تکه های میوه ستاره ای را در ظرف دیگری چید.
بعد سه فنجان صدفی جادویی را با نوشیدنی خنک جلبکی پر کرد. این فنجان ها طوری ساخته شده بودند که نوشیدنی را در خود نگه می داشتند و نمی گذاشتند در آب پخش شود.
مرواریدک با افتخار گفت: «همه چیز مرتبه! نه چیزی می ریزه، نه شناور می شه، نه با بقیه خوراکی ها قاطی می شه!»
بعد همراه مامان و بابا به گوشه ای آرام از دریا شنا کرد. آب زلال بود، شن های کف دریا نرم بودند و حباب های ریز آرام آرام بالا می رفتند.
مامان اطراف را نگاه کرد و گفت: «اینجا برای پیک نیک عالیه.»
کمی آن طرف تر، لاک پشت دریایی بزرگی روی شن ها استراحت می کرد. لاک پهن و صافش درست شبیه یک میز کوچک بود.
مرواریدک جلو رفت و پرسید: «ببخشید، می شه ظرف هامون رو روی لاکت بذاریم؟»
لاک پشت لبخند زد.
«البته که می شه. فقط آروم و بااحتیاط.»
مرواریدک ظرف ها را یکی یکی روی لاک او گذاشت. ساندویچ ها را وسط چید، میوه ها را کنارشان گذاشت و سه فنجان را مرتب در یک ردیف قرار داد.
فنجان بابا را کمی به چپ برد.
نگاهی به آن انداخت و دوباره کمی به راست برگرداند.
بعد با رضایت گفت: «خب! حالا دیگه عالی شد.»
همان موقع چند ماهی کوچولو مثل برق از کنارشان گذشتند. ماهی ها دنبال حباب ها می رفتند و با نوک بینی شان آن ها را می ترکاندند.
پِق! پِق! پِق!
ماهی ها از زیر شکم لاک پشت رد شدند و باله هایشان به شکم او خورد.
لاک پشت خودش را جمع کرد و گفت: «اوه! قلقلکم میاد!»
ریزریز خندید و کمی تکان خورد.
فنجان های صدفی دور خودشان چرخیدند. تکه های میوه از ظرف بیرون پریدند و ساندویچ بابا در آب چرخید و درست روی سر بابا نشست.
مامان خندید.
بابا دستش را بالا برد، ساندویچ را لمس کرد و گفت: «من که می خواستم این یکی رو برای بعد نگه دارم!»








