
🧳 چمدان سنگین
مرد جوانی تصمیم گرفت شهرش را ترک کند و برای شروع زندگی تازه ای به شهری دور برود.
صبح زود، چمدانش را بست و به ایستگاه قطار رفت.
چمدانش آن قدر سنگین بود که به سختی آن را روی زمین می کشید.
در ایستگاه، پیرمردی که روی نیمکتی نشسته بود، چند دقیقه به او نگاه کرد و پرسید:
«پسرم، داخل این چمدان چه داری که این قدر سنگین است؟»
مرد جوان جواب داد:
«لباس، کتاب و چند وسیله شخصی.»
پیرمرد لبخند زد و گفت:
«فکر نمی کنم فقط این ها باشد.»
مرد جوان تعجب کرد.
پیرمرد ادامه داد:
«چمدان هایی که آدم ها با خودشان حمل می کنند، همیشه از لباس پر نیستند؛ بعضی وقت ها پر از ناراحتی، خشم، حسرت و حرف های نگفته اند.»
مرد جوان سکوت کرد.
دستش را روی چمدان گذاشت و گفت:
«اگر راستش را بخواهید، چیزهای زیادی هست که نمی توانم فراموش کنم.»
پیرمرد پرسید:
«پس چرا آنها را با خودت به شهر جدید می بری؟»
مرد جوان گفت:
«چون فکر می کنم اگر آنها را فراموش کنم، یعنی اتفاقاتی که برایم افتاده بی اهمیت بوده اند.»
پیرمرد آرام گفت:
«فراموش کردن با رها کردن فرق دارد.»
سپس از جایش بلند شد و چمدان را باز کرد.
گفت:
«هر چیزی که برای آینده ات لازم نیست، اینجا بگذار.»
مرد جوان چند لحظه فکر کرد.
اول نامه ای قدیمی را بیرون آورد؛ نامه ای که سال ها بود هر بار خواندنش …












