
✉️ نامه ای برای یک دل قدیمی
مردی سالخورده به نام «کاظم» سال ها بود با برادر بزرگ ترش صحبت نکرده بود.
ماجرا از یک سوءتفاهم قدیمی شروع شده بود؛ یک جمله تند، یک دلخوری و بعد سکوت.
هر دو منتظر بودند دیگری قدم اول را بردارد.
سال ها گذشت.
یک روز کاظم هنگام مرتب کردن وسایل قدیمی، عکس دوران جوانی شان را پیدا کرد.
مدت زیادی به عکس خیره شد.
در عکس، دو برادر کنار هم ایستاده بودند و می خندیدند.
کاظم آهی کشید و با خودش گفت:
«چطور شد که از آن روزهای صمیمی رسیدیم به این همه سال سکوت؟»
همان شب پشت میز نشست و نامه ای نوشت.
در نامه از تمام ناراحتی هایش گفت.
از حرفی که سال ها پیش شنیده بود.
از شب هایی که به خاطر آن دلخوری خوابش نمی برد.
از اینکه چقدر دلش می خواست دوباره مثل گذشته برادرش را ببیند.
در پایان نامه نوشت:
«من هنوز از آن اتفاق ناراحتم، اما دیگر نمی خواهم باقی عمرم را با این ناراحتی زندگی کنم. اگر تو هم آماده ای، دوست دارم دوباره برادرم باشی، نه غریبه ای از گذشته.»
نامه را داخل پاکت گذاشت.
اما صبح روز بعد، آن را ارسال نکرد.
دخترش که نامه را روی میز دید، پرسید:
«بابا، چرا نامه را نمی فرستی؟»
کاظم لبخند زد و گفت:
«چون این نامه را اول برای او ننوشتم؛ برای خودم نوشتم.»
دختر با تعجب پرسید:
«یعنی نمی خواهی آشتی کنید؟»
کاظم گفت:
«چرا، خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کنی. اما نمی …












