
در روستایی کوچک، جاده ای باریک وجود داشت که مردم هر روز برای رفت وآمد از آن استفاده می کردند.
یک روز، سنگ بزرگی از دامنه کوه جدا شد و درست وسط جاده افتاد.
صبح روز بعد، نخستین رهگذر که به سنگ رسید، کمی مکث کرد و با ناراحتی گفت:
- چه کسی این سنگ را وسط راه انداخته؟
بعد از کنار آن رد شد.
نفر دوم هم همین کار را کرد.
نفر سوم زیر لب گفت:
- مسئولان باید این مشکل را حل کنند.
اما خودش هم قدمی برای برداشتن سنگ برنداشت.
چند روز گذشت و سنگ همچنان وسط جاده بود.
تا اینکه صبح یک روز، پیرمردی از روستا هنگام عبور متوجه سنگ شد.
پیرمرد مدت کوتاهی به آن نگاه کرد و با خودش گفت:
- اگر همین جا بماند، بالاخره یک روز کسی به آن برخورد می کند.
آستین هایش را بالا زد و شروع به کنار زدن سنگ کرد.
سنگ سنگین بود و پیرمرد چند بار مجبور شد استراحت کند، اما بالاخره بعد از تلاش زیاد، آن را از وسط جاده کنار زد.
وقتی داشت خاک لباسش را می تکاند، متوجه کیسه کوچکی زیر سنگ شد.
کیسه را برداشت و داخل آن یک نامه و چند سکه دید.
روی نامه نوشته شده بود:
«این پاداش برای کسی است که این مانع را از سر راه دیگران بردارد.»
پیرمرد لبخند زد.
در همان لحظه جوانی از راه رسید و با تعجب پرسید:
- این پول را پیدا کردی؟
پیرمرد گفت:
- بله.
جوان خندید و گفت:
- پس بالاخره یک نفر از این سنگ سود برد!
پیرمرد پاسخ داد:
- من بیشتر از پول خوشحالم.
جوان پرسید:
- چرا؟
پیرمرد به جاده نگاه کرد و گفت:
- چون از امروز کودکی که از اینجا عبور می کند، پیرمردی که عجله دارد یا مادری که کودکش را همراه خود دارد، دیگر مجبور نیست از کنار این سنگ رد شود یا زمین بخورد.
جوان مدتی سکوت کرد.
سپس به سنگی که کنار جاده قرار گرفته بود نگاه کرد و گفت:
- عجیب است... همه این چند روز از سنگ شکایت کردند، …





