
به گزارش سیتنا، مخابرات در یادداشتی آورده است:
اگر تقویم را ورق بزنیم و هفتاد سال به عقب برگردیم، جهان بسیار بزرگتر، ساکتتر و البته دورتر از امروز به نظر میرسید. در روزگاری نهچندان دور، فاصله یعنی بیخبری مطلق. کافی بود عزیزی از خانه پا بیرون بگذارد و راهی جادهها شود؛ دیگر هیچ راهی برای باخبر شدن از حال او وجود نداشت مگر نامهای که شاید هفتهها بعد، به دست خانوادهاش میرسید. در چنین روزگاری، هر سفر یک دلواپسی طولانی بود و هر دوری، همچون یک دیوار بلند.
اما، همهچیز از سال ۱۳۳۱ تغییر کرد؛ در گوشهای از یک تجارتخانه پررفتوآمد در بندر بوشهر. جایی که برای نخستینبار، زنگ فلزی یک دستگاه تلفن سیاه و سنگین، سکوت اتاق را شکست. تا پیش از آن، باورکردنی نبود و شاید بیشتر شبیه معجزه به نظر میآمد؛ که بتوان در یک لحظه، صدای کسی را از فرسنگها دورتر شنید؛ صدای پدری نگران، مسافری خسته از راه، یا تاجری در انتظار خبر.
در همان روزها بود که سنگبنای شرکت مخابرات ایران، به عنوان زیرساخت حیاتی ارتباطی کشور، گذاشته شد.
ماموریت مخابرات ایران، از همان روز نخست، فراتر از نصب چند تیرک چوبی یا کشیدن رشتهسیمها بود؛ هدف ساده و روشن بود: وصل کردن آدمها به هم، رساندن صدای مردم به یکدیگر و کم کردن فاصلهها در سراسر ایران.
سالها گذشت و رسیدیم به دهه ۱۳۶۰. حالا دیگر نقشه ارتباطات در کشور دگرگون شده بود. در شهرها و روستاها، تلفن کمکم به خانهها راه یافت و با احترام روی طاقچهها نشست؛ دستگاههای رومیزی با شمارهگیرهای چرخان که کنارشان، یک دفترچه تلفن دستنویس با خط خوش جا خوش کرده بود.
در ساختمانهای مخابرات نیز، فضا پر بود از تکاپو؛ اتاقهایی با میزهای چوبی و صدای تقتق ماشینهای تحریر، جایی که کارمندان، شمارهها و کارکردها را با دقت در دفترهای بزرگ ثبت میکردند تا در پایان دوره، قبضهای کاغذی آشنا به دست مشترکان برسد. قبضهایی که رقم کارکرد هر خط تلفن را، بر پایه همان پالسهای خاطرهانگیز ۳ ریالی حساب میکردند. در آن سالها مردم قدر لحظات پشت خط را میدانستند و مکالمهها کوتاه بود: من به سلامت رسیدم، حالم خوب است، نگران من نباشید.
اما، پشت همین تماسهای کوتاه، کیلومترها سیم مسی از روی تیرکهای چوبی و زیر زمین رد …












