این بخش بهصورت خودکار گردآوری شده است. برای مطالعه کامل خبر، به منبع اصلی مراجعه کنید.
یتیم بزرگ شد، چه نانی و چه زیستی و معاشرتی داشت که تا حوالی چهل سالگی اش هرکس هر سفری میخواست برود، معاملهای، امانتی یا خرید و فروشی داشت صدایش میکرد که یا در حضور او باشد یا با نظارت و مدیریت او.
لباسهای گران و قیمت دار و مارک دار نمیپوشید. لباس ساده میپوشید، اما بسیار تمیز، موهایش را روغنی مخصوص میمالید و بخش زیادی از درآمدش را عطر میخرید. ظرف بزرگی در خانه داشت که کار آینه را میکرد. امکان نداشت بدون مرتب کردن ظاهرش در آینه از خانه بیرون بزند. همیشه اول دست دراز میکرد به سلام دادن.
لبخند روی چهره اش حکاکی شده بود، انگار هیچ وقت عبوس نمیدیدی اش. مدیرفروش یکی از کاروانهای خدیجه که بود یک پول سیاه فاکتورهای فروش و خریدش با اظهارنامه رسمی اش فرق نداشت. …



![[پویا پرهیزجوان] کنش گفتاری، راز گیرایی و مانایی حیدربابایه سلام](/news/u/2026-09-20/ettelaat-3jxs5.jpg)








