
تقویم به آخرین روزهای ماه صفر که میرسد، همیشه یک اضطراب مبهم و کش داری شبیه مواد مذاب ته دلم تکان میخورد. اضطرابی شبیه به شب قبل از یک میزبانی بزرگ. انگار کلی آدم وعده گرفته باشی خانه ات. آدم حسابیهایی که تازگی از سر یک سفره آبرومند بلند شدهاند و اگر به خوبی از خستگی هایشان پذیرایی نکنی، پیش خودت خجالت زده خواهی شد.
مشهد شبیه به یک مادر باتجربه که بارها از پس میهمانیهای بزرگی برآمده، باز هم انگار شب قبل از موعد، از نماز صبح به آن طرف خوابش نمیبرد. آدمها یکی یکی دارند به خانه اش نزدیک میشوند. خستهاند. از سرورویشان غبار میبارد. از صورتهای آفتاب سوخته شان، اشتیاق میریزد.
آدمهایی که اگر میان جمعیتشان گوش تیز کنی، از لابه لای صدای قدم ها، جیرینگ جرینگ تکههای شکسته دلهایی را میشنوی که از زیارت اربعین جاماندهاند. این مابین، آنهایی که بی کوله پشتی راه میروند، از آدمهای همین خانهاند. آدمهایی که به هر دری زدند نشد. آن مهر خروج سرخ روی گذرنامه هایشان ننشست.
حالا با یک مشت قلب هزارپاره انگار بخواهند آن خستگی دلپذیر مشایه را بار دیگر تجربه کنند، در خانه شان را میبندند، از پیچ کوچه میپیچند، از کنار تمام سواریها و اتوبوسها عبور میکنند. سرشان را پایین میاندازند. شانه هایشان میافتد و انگار از یک جنگ نابرابر برگشته باشند و بغض تا دکمه آخر یقه شان بالا آمده باشد، خود را به سمت حرم میکشانند. جایی که میتوانند زار زار برای تمام نرسیدنهای زندگی گریه کنند. این روزهای آخر صفر، مشهد مادر است.
…



![[حامد خزایی] عصر مصرف فوری](/news/u/2026-08-22/ettelaat-cyogu.jpg)


