حامد بهداد با انتشار تصویری از خود در کنار مادرش، یاد پدرش را در روز تولد او گرامی داشت و در متنی طولانی از گذر زمان، تغییر آدمها و حسوحال این روزهایش نوشت.
او نوشت: «روز تولد پدرم همراه با مادر و بستگانم. با یکی دوتا عکس دیگه مث تماشای مسابقات تنیس به دعوت دوستان. عکس از مدرسی و علی. میگذره.
مث نوار ترد میل که زیر پات راه میره ولی منظره ت ثابته. فقط عدد عمر ماست که داره کم میشه. زمان کش میاد. اخبار شبیه هم. همه مث هم حرف میزنن. مث هم فکر میکنن. قفل شده یه چیزی. خشمگین بلاتکلیف عقده ای مضطرب مهوع اینا همه ش این حس ها میاد میره. کافه ای برم نرم دو خط بخونم نخونم جمعی باشه نباشه. ول معطل.سفیر و سرگردون تو ذهن اما یجا نشستی. هیچی به هیچی. خیلی دروغ گفتیم و شنیدیم. چه کابوسیه هه! به رو هم نمیاریم. یه چی اما اون ته داره صدا میده. انگاری افکار بطور کلی پخته شده. ساکتیم اما فهمیده شدیم. طوریکه همه چی ومیدونیم ولی یجا دیگه رو نگاه میکنیم.
مث گرفتن بچه ای که داره از بلندی میفته و ما با لبخند به سمتش میریم که نترسه پرت نشه بگیریمش. خیلی تجربه میخواد هااا . فکر کن. واسه که از ترس نیفته با جانم چشمم میریم سمتش که امن بشه بتونیم بگیریمش. بگیریمش سفت بچسبونیم به سینه مون. چه صحنه ای بشه. نه من باور نمیکنم. اینجور وقتا بچه به ننه ش دروغ نمیگه. هزار سالش هم بشه ننه ش صدای راست و از دروغ میفهمه. حقیقت تو موضوعش نیست آخه. میدونی!؟ تو آهنگ صداشه. آره. اینجوریاس!» …













