خانواده ما مثل همه خانواده های دهه شصتی بود. همانقدر شلوغ، همانقدر پر از دختر و پسر، همانقدر پرسروصدا. بچه های خانه که بزرگ شدند، هرکدام رفتند سراغ زندگی خودشان، در لاک خودشان. دیگر حوصله دید و بازدیدهای فامیلی را نداشتند. دلشان می خواست با دوستان شان بر بخورند. دلشان می خواست از مهمانی خانه خاله و عمه معاف شوند. دلشان می خواست در اتاق شان بمانند و موسیقی گوش دهند یا فیلم روز هالیوودی که همه از آن حرف می زدند را ببینند، ولی مراوده با فامیل نداشته باشند. دیگر دخترعمو و پسرخاله برایشان جذابیت قدیم را نداشت. بزرگ شده بودند و هرکدام دنیایی منحصر به خود، برای خودشان ساخته بودند و طبیعتا فقط آدم های شبیه به خودشان اجازه ورود به دنیایشان را داشتند. وقتی بچه بودیم لالوی بچه های خاله و دایی بودیم، باهم بزرگ شدیم، همه قد و نیم قد بودیم، دنیای نوجوانی و بزرگسالی اما فرق داشت. دیگر آنها هم برایمان غریبه …













