در مواجهه با آثار هنری معمولا ً این پرسش مطرح میشود که «موضوع یا محتوای این اثر هنری چیست؟» آیکونولوژی یا شمایلنگاری در مقام یکی از حوزههای مطالعاتی تاریخ هنر در صدد پاسخگویی به این پرسش رایج است. از این حیث شمایلنگاری را میتوان حوزهای از تاریخ هنر دانست که به موضوعات هنرهای تجسمی و معنا و محتوای آن میپردازد. بنابراین، مقصود از شمایلنگاری توصیف موضوع و محتوای اثر هنری است.
در مطالعات شمایلنگارانه محققان درصدد مواجهه با واقعیت ابژکتیو اثر و مشخص کردن این نکته هستند که چه چیزی در اثر هنری ترسیم شده است؟ همچنین آنان به دنبال مشخص ساختن منابع باواسطه و بیواسطه یعنی هم منابع ادبی و هم منابع تجسمی مورد استفاده هنرمند هستند. از این روی، درصددند تا معانی عمیقتر و آگاهانهتری را مورد بازشناسی قرار دهند که از سوی هنرمند در اثر هنری بکار بسته شده است.
شمایلشناسی نیز در مواجهه با آثار هنری به طرح این پرسش میپردازد که «چرا این اثر خلق شده است؟ یا به عبارت دقیقتر، چرا این اثر بدین نحو خلق شده است؟» این مرتبه از مطالعه آثار هنری را میتوان شاخهای از تاریخ فرهنگ دانست که در بردارندۀ پسزمینه تاریخی، اجتماعی، و فرهنگی موضوعات و بنمایههای (موتیفهای) هنرهای تجسمی است. با توجه به این مسئله، مطالعات شمایلشناختی به ما نشان میدهند که چرا فلان حامی هنر این موضوع خاص را برگزیده است. از این لحاظ تحقیقات شمایلشناسانه بر ارزشهای اجتماعی و تاریخی به جای تاریخ هنر صرف تمرکز دارند.
این ارزشها به وسیله هنرمندان به نحوی عامدانه به کار بسته نشدهاند اما بر آنها تاثیر دارند. در این مرتبه بحث میشود که چگونه تحولات اجتماعی در هنرهای تجسمی بازتاب یافتهاند. برمبنای چنین رهیافتی اثر هنری به منزلۀ یک سند یا گواهی بر زمانۀ خودش به شمار میرود. آیکونولوژی به مثابه روش در هنر بیش از همه با نام «اَبی واربورگ» و «اروین پانوفسکی» گره خورده است. واربورگ در آغاز قرن بیستم در آلمان به بسط دیدگاه شمایلنگارانه با عطف توجه به پسزمینه وسیعتری پرداخت.
واربورگ مطرح ساخت که آشنایی با اسطورهشناسی، ادبیات، تاریخ، و حیات اجتماعی و سیاسی آن دوران خاص از جمله ضروریات تحلیل آثار هنری به شمار میروند. وی با عطف نظر به این موارد بنیانگذار شیوۀ مطالعاتیای شد که بعدها عنوان شمایلشناسی به خود گرفت. واربورگ پیروان متعددی داشت که برجستهترین آنها اروین پانوفسکی بود. پانوفسکی برای نخستین بار میان شمایلنگاری و شمایلشناسی تفکیک روشمندی را ایجاد کرد و با توجه به این تفکیک به طور خاص به مطالعه «هنر رنسانس» پرداخت. البته، وی معتقد بود که روش وی در مطالعه تصویر شامل کل تاریخ هنر میشود و نمیتوان آن را به هنر دوران یا سبک خاصی منحصر ساخت.
پانوفسکی همصدا با دیگر مورخان هنر پیش از خود معتقد بود که رنسانس بازگشت به میراث کلاسیک اورپایی یا تمدن یونانی- رومی بوده است. طبق دیدگاه های واربورگ و پانوفسکی، خوانش تصاویر هنری یک خوانش سه مرحله ای یعنی«توصیف پیشاشمایلنگارانه» و «تحلیل شمایلنگارانه» و سرانجام «تفسیر شمایلشناسانه» می باشد.
در مرتبه نخست، یعنی توصیف پیشاشمایلنگارانه، به بیان این مسئله پرداخته میشود که هنگام مواجه با اثر هنری تنها میتوان اثر را توصیف کرد، صرفنظر از این که علمی نسبت به آثار هنری داشته باشیم یا نداشته باشیم. در این مرحله به صورتهای محسوس آثار هنری توجه میکنیم مثل خط، رنگ، سطح، ترکیببندی و غیره. به عبارتی، در اینجا با امور محسوس سر و کار داریم. مرتبه دوم که با تحلیل شمایلنگارانه مساوی است با تحلیل معانی ثانویه یا قراردادی. در این مرتبه از معنا فیگورها و وقایع برخلاف مرتبه نخست، معنای خودشان را مستقیما ً و به نحوی بیواسطه آشکار نمیسازند.
اگر در مرتبه نخست ابژههای معمولی و وقایع مستقیما ً بازنمایی میشدند و به طرق معمول نیز فهمیده میشدند. اما در این مرحله هنگامی که به ملاحظه برخی مولفهها در تصاویر میپردازیم، این مولفه ها معنای فراتر از آن چیزی را دارند که در عالم خارج میبینیم و به هنگام دیدن آنها در تصویر با آن به عنوان یک امر معمولی موجود در زندگی روزمره مواجه نمیشویم. مرتبه سوم به تفسیر شمایلشناسانه اختصاص دارد. در این مرتبه با تحلیل صرف مواجه نیستیم، بلکه به تفسیر اثر نیز میپردازیم. درک پیام ها مستتر در آثار هنری به واسطه مرحله سوم قابل دریافت است و پیام آن چیزی است که نزد مفسر وجود دارد.









