
به گزارش خبرگزاری ایمنا، صدای مردی در قهوهخانه بلند میشود؛ روزنامهای را در دست گرفته و برای کسانی میخواند که شاید بسیاری از آنها سواد خواندن ندارند. واژهها اما برایشان غریبه نیست؛ «ملت»، «آزادی»، «عدالت»، «قانون» و «وطن». کمی آنسوتر، تصنیفی در دهان مردم میچرخد؛ شعری که دیگر فقط از چشم و ابروی یار نمیگوید و درد جامعهای را روایت میکند که میخواهد از جای خود برخیزد.
این تصویر، نمایی از یکی از مهمترین دگرگونیهای تاریخ ادبیات معاصر ایران است؛ دورانی که در آن، شعر و نثر فارسی از تالارهای دربار، محافل محدود اهل ادب و نسخههای خطی فاصله گرفت و به میان مردم آمد. انقلاب مشروطه در سال ۱۲۸۵ خورشیدی، فقط ساختار سیاسی کشور را به چالش نکشید؛ بلکه زبان، اندیشه و شیوه روایت ایرانیان را نیز دگرگون کرد.
ادبیات در این دوره، دیگر تماشاگر خاموش تاریخ نبود. نویسنده و شاعر به کنشگری اجتماعی تبدیل شد که میخواست مردم را آگاه کند، قدرت را به پرسش بکشد و برای مفاهیمی همچون قانون، عدالت و آزادی، زبانی قابلفهم بسازد. ادبیات پیش از مشروطه؛ زبان خواص، نه صدای جامعه
برای درک اهمیت این تحول باید به سالهای پیش از مشروطه بازگشت؛ روزگاری که بخش قابل توجهی از نثر رسمی فارسی، سنگین، آراسته و متکی بر سجع، عبارتهای عربی و آرایههای لفظی بود. بسیاری از متنهای دیوانی و ادبی، بیش از آنکه برای انتقال روشن معنا نوشته شوند، میدان نمایش توانایی نویسنده در بهکارگیری صنایع لفظی بودند. شعر نیز با وجود برخورداری از میراثی عظیم و درخشان، عمدتاً در قالبهای سنتی و با موضوعاتی همچون عشق، عرفان، اخلاق، مدح و هجو حرکت میکرد.
البته اعتراض اجتماعی و انتقاد از قدرت، پیش از مشروطه نیز در ادبیات فارسی وجود داشت؛ اما این اعتراض هنوز به یک جریان گسترده، عمومی و رسانهای تبدیل نشده بود. با گسترش ارتباط ایران با جهان جدید، اعزام دانشجویان به اروپا، توسعه صنعت چاپ، انتشار روزنامهها، فعالیت روشنفکران و شکلگیری مطالبه عدالتخانه، ادبیات نیز با پرسشی بنیادین روبهرو شد؛ آیا میتوان درباره جامعهای تازه با همان زبان پیچیده و مناسبات ادبی گذشته سخن گفت؟ پاسخ نویسندگان عصر مشروطه روشن بود؛ برای سخن گفتن با مردم، باید به زبان مردم نزدیک شد.
…








