به گزارش خبرگزاری ایمنا، مدینه را باید از جایی فهمید که که گنبد خضرای پیامبر خود را نشان میدهد، انگار چیزی درون آدم فرو میریزد؛ بغضی قدیمی که ماهها، شاید سالها، جایی در گوشه دل پنهان مانده بود.
اینجا مسجدالنبی است؛ همان جایی که نامش برای میلیونها مسلمان نه فقط یک نام که خاطرهای از عشق است. قدمها اینجا آرامتر میشود. آدم دلش نمیآید تند راه برود؛ گویی هر قدم باید با سلامی همراه باشد، با احترام به پیامبری که قرنهاست فاصله زمان و مکان نتوانسته محبتش را از دل مسلمانان کم کند.
خورشید مدینه تند و داغ بر سنگهای سفید صحن مسجدالنبی میتابد. سایه چترهای بزرگ بر زمین افتاده و میان آن همه سفیدی، چشم مدام دنبال یک نشانه میگردد؛ دنبال گنبد سبزی که وقتی پیدایش میکنی، دیگر نمیدانی باید نگاهش کنی یا اشکهایت را پنهان کنی.
در آن لحظه، خیلی از حرفهایی که برای گفتنشان روزها و ماهها برنامه ریخته بودی، دیگر به زبان نمیآیند. آدم به جای سخن گفتن، فقط نگاه میکند. فقط میایستد. فقط دلش میخواهد چند لحظه بیشتر در این حوالی بماند.
هر گوشه مسجدالنبی آدم را به قرنها پیش میبرد، به روزهایی که پیامبر اکرم(ص) در همین شهر قدم میزد، با مردم سخن میگفت، کنار یارانش مینشست و برای ساختن جامعهای بر پایه ایمان و اخلاق تلاش میکرد و حالا ما، قرنها بعد آمدهایم؛ با همان سلامی که نسلهاست از دل مسلمانان به سوی او روانه میشود. سلامی که از دور شروع شد و به نزدیکترین نقطه دل رسید.
هرچه به روضه شریف نزدیکتر میشوی، حال و هوای آدم تغییر میکند. دیگر نگاهت به معماری و شکوه بنا نیست؛ همه چیز برایت خلاصه میشود در یک احساس ساده و عمیق؛ «رسیدهام.»؛ رسیدهام به شهری که نام پیامبر با کوچههایش گره خورده است؛ رسیدهام به جایی که قرنهاست عاشقان پیامبر برای زیارتش میآیند؛ رسیدهام تا سلامی را که بارها از دور فرستادهام، … …











