
به گزارش خبرگزاری ایمنا، «جامانده» واژهای است که برای عاشقان حسین(ع) معنای دیگری دارد. گاهی جسم از رسیدن به کربلا بازمیماند، اما دل، پیش از همه زائران خود را به بینالحرمین رسانده است. اربعین که از راه میرسد، دلتنگی هزاران عاشق در خیابانهای شهر جان میگیرد؛ آنها که نرسیدهاند، اما از قافله عشق جا نماندهاند. بیداری با صدای پای کاروانهایی که رفتند
سحرگاهِ اربعین، پیش از آنکه اذان، پردههای شب را کنار بزند، با یک دل لرزان از خواب پریدم. نه صدای هدهد سفر بود و نه بوی خوش خیمههای بینالحرمین. فقط سقف اتاق بود و خلوت اتاق... و یک دل پر از حسرت که میدانست امروز، روز «آنها»ست. روز کسانی که رفتند و من... من ماندم.
از پنجره نگاه کردم؛ کوچهها خلوت بود، اما گوشم از صدای پای کاروانهایی که در دلم راه میرفتند، پر شده بود. آن لحظه، سنگینی «نرفتن» چنان بر سینهام نشست که نفسم بند آمد. با خودم گفتم: «خداوندا... تو که دلت برای حسین میسوزد، برای من که کنار جاده ماندم هم میسوزد؟» در میان جمعیت غریب آشنا
به میدانِ امامحسین(ع) میروم، شاید آنجا، میان آن همه چفیهی سیاه و بیرقهای عزاداری که از بالای سر جمعیت موج میزد، کمی از این غربت نرفتن کم شود.
میدان، آنقدر شلوغ بود که انگار تمام تهران، یکجا جمع شده بود. اما این شلوغی، با هر شلوغی دیگری فرق داشت. نه خبری از بوق ماشین بود، نه داد دستفروشها. فقط یک سکوت سنگین عاشورایی که با ضرب سینهها و اشکهای پنهان، آهنگین شده بود.
نوای «لبیک یا حسین» در خیابانها طنینانداز بود. صدای مرثیه، عطر اسپند، پرچمهای برافراشته و اشکهایی که بیاختیار بر گونهها میغلتید، تصویری از دلدادگی مردمی را به نمایش گذاشته که دلشان هزاران کیلومتر آنسوتر، کنار گنبد طلایی سیدالشهدا(ع) میتپید.
از پیرمردهایی که عصا به دست، با لنگلنگان، خود را به صف عاشقان رساندند تا مادرانی که کالسکههای کودکانشان را در میان ازدحام، به سختی جلو میبردند. هیچکس، از این مسیر طولانی ۲۰ کیلومتری تا حرم حضرت عبدالعظیم(ع) هراسی نداشت. انگار که اینجا، کربلای کوچکی بود و همه، مشتاق رسیدن به یک حرم دور.
درست وسطِ میدان، پیرمردی را دیدم با ریش سپیدی که از اشک خیس بود. خم شده بود و کفش یک زائر جوان را که بندش پاره شده …











