عصر ایران؛ جواد لگزیان - بیابید امروز به روزگار جاودان کودکی برویم و در آن لحظات جادویی به صدای پاییزی مادربزرگ گوش بسپاریم. رمان «آنجا رو که دل تو را می خواند» درحقیقت نوشته ای است که از سوی مادربزرگی برای نوهاش به رشته تحریر درمی آید. آنها که سالها هم چون مادر و دختر کنار هم زندگی کردهاند، پس از تلخیهایی، اکنون در فاصله زمانی و مکانی دوری به سر می برند.
و اینجاست که مادربزرگ قصه ما تصمیم می گیرد برای دختر نامه بنویسد، نامههایی که قرار نیست هیچگاه به آمریکا پست شوند بلکه به یادگار می مانند تا هنگامی که او به خانه بازگردد. این نامهها روایت زنی دنیادیده است از فراز و نشیب ایام که می آموزند چگونه از راهی اسرارآمیز از تلخی آشتیناپذیری به شیرینی بخشندگی دست یابیم.
مادربزرگ که در پاییز ۱۹۹۲به سر می برد، دست به قلم می شود و برای نوهای که در بهار زیست می کند، اینگونه زیبا می نگارد: «پاییز، فصلی که روزها کوتاه می شوند و درختان دیگر به آرامی ازت، کلروفیل و پروتئینها را به درون تنه می کشند و بدینسان شادابی و سبزی برگها از میان می روند. البته هنوز به شاخهها آویختهاند اما می دانیم که این زیاد به درازا نخواهد کشید. برگها یکی پس از دیگری می ریزند.
تو شاهد ریزش آنها هستی و از وحشت وزش باد به خود می لرزی. و تو با عصیانگری و شادابی و جوانیت همان وزشی بودی که سبب فروافتادن من شد. عزیز دلم آیا تو خود این را می دانستی؟ و اینکه ما هر دو بر روی یک درخت زندگی می کنیم، اما نه در یک فصل...»
هرچند گزارش مادربزرگ شامل اتفاقات کوچک روزمره است اما درسهایی بیشمار برای نسل شتابزده بعدی دارد و آن هنگام که بادهای وحشی می وزند و پرندهای بیجا می شود، مادربزرگ به یاری می آید تا جوجه ساری را نجات دهد و در گوشش بخواند: «کوچولو آسوده دل باش. خودم تو را درمان می کنم. غذایت می دهم و وقتی خوب شدی، میگذارم پرواز کنی.» …












