در این مسیر، گویی تقدیر میخواست که ما تنها نباشیم؛ علیرضا حسینزاده و فرزاد مهرجوییجوادی، در همان لحظهای که هواپیما از زمین جدا شد و بهسوی آسمان پر کشید، همدل و همسفر ما شدند و گرمای حضورشان، خنکای سفر را دوچندان کرد. سپس، گویی زنجیره این پیوند دلتنگی کامل شد و دکتر منصور منتظری، علیرضا فرجی و سروش ستایش نیز به این کاروان ملحق شدند. ما نه تنها همسفر، که در اندوه و اشتیاق، سایه به سایه در کنار هم بودیم
در فضای غریب و مهیب حرم، جایی که صدای هیاهوی گریه زائران در هر گوشه میپیچد و هر کسی باری از غم را به پیشگاه آقا میریزد، ما در سکوتی تکاندهنده ایستاده بودیم. بوی عود و گلاب با صدای نالههای ممتد زائران درهم آمیخته و هر صدای گریهای، گویی تکراری از یک درد قدیمی بود.
در آن لحظات، در حالیکه دست فرزندم علی و همسرم را میفشردم، یاد مظلومیتی افتادم که در پس این شکوه حرم نهفته است. به یاد نوه عزیز رهبری افتادم؛ کسی که در مسیر حق، چه تازیانههایی بر شانههایش نشست و به یاد عروس مظلوم ایشان، دختر استاد قلم و سیاست، دکتر حدادعادل که در سکوتی صبورانه، بار سنگین این مظلومیت را …












