تکرار قصه گوشواره میگوید: «نهم اسفند شد یک روز تاریخی برای ما. ساعت یازده و بیست دقیقه باخبر شدیم که میناب مورد اصابت قرار گرفته. من محل کارم سیریک است. دوستانم خبر دادند که مدرسه را زدهاند.»
دلشوره مهمانش می شود. به خانه زنگ می زند. همسرش هنوز از مورد اصابت قرار گرفتن مدرسه خبر ندارد و فقط صدای انفجار را شنیده است. تهران را که می زنند مدیر و معاونان دست به گوشی می شوند و از اولیا می خواهند که بیایند و بچه ها را ببرند اما خدیجه کمالی، مربی قران مدرسه، خواهر همسرش است و مسئول آوردن و بردن زهرا و محمد و آنها خیالشان همیشه راحت بود که خدیجه هست. تلفن خانه آنها زنگی نمی خورد.
دلش طاقت نمی آورد. نیم ساعت بعد دوباره با خانه تماس می گیرد. این بار گریه امان همسرش را بریده بود. موتورسواری، محمد را با بدن سوخته رسانده بود خانه. همسایه ها جمع می شوند و یکی از آنها محمد را می رساند بیمارستان. شش ماه از بمباران میناب گذشته و دستها و صورت محمد همچنان جنایت دژخیمان امریکایی را فریاد می کشند. از زهرا و خدیجه اما خبری نبود.
محمد بعدها برای پدرو مادرش تعریف کرده: «مدیر مدرسهمون اومد توی کلاس و گفت که قراره بارون بیاد.» کادر مدرسه می دانستند تهران را زده اند. به مدرسهها گفته بودند باید تعطیل شوند. مدرسه شجره طیبه میناب دو طبقه است. طبقه بالا با حیاطی مجزا دخترانه و پایین نیز با حیاطی مجزا برای پسرها. محمد خودش را به طبقه بالا و پیش خاله خدیجه می رساند. خاله از او می خواهد همان جا توی دفتر بماند تا او بچهها را راهی کند و بیاید و آنگاه سه تایی یعنی محمد و زهرا و خاله راه خانه را در پیش بگیرند. آقای شرفی می گوید: «مدرسه بینظیری بود. همیشه صبر می کردند تا همه بچه ها از مدرسه بروند بیرون. بعد نوبت رفتن معلم ها و کادر مدرسه می شد.» …













