هفت صبح| «لباس شخصی» هفت سال پشت در سالنهای سینما ماند و همین فاصله طولانی، دور فیلم هالهای ساخته بود که شاید خود اثر توان حمل تمام وزنش را نداشته باشد. حالا امیرعباس ربیعی با نخستین فیلم بلندش به پرده رسیده و تماشاگر میتواند بدون واسطه حاشیهها سراغ خود فیلم برود. نتیجه، اثری است که در لحظاتی نبض تماشاگر را بالا میبرد، فضای امنیتی جذابی میسازد و جسارت ورود به یکی از پروندههای حساس تاریخ معاصر را دارد، اما هر بار که میخواهد لایهای عمیقتر پیدا کند، گرفتار سادهسازی شخصیتها و قطعیتهای پررنگ خودش میشود.
ربیعی قصه را در سالهای نخست دهه ۶۰ قرار داده است، در روزگاری که التهاب سیاسی، جنگ و بحرانهای امنیتی درهم تنیدهاند. یاسر، نیروی جوان اطلاعاتی، به فعالیتهای حزب توده مشکوک میشود و رفتهرفته وارد مسیری میشود که شکل یک معمای سیاسی و جاسوسی پیدا میکند. فیلم خوشبختانه بخش مهمی از جذابیتش را روی همین «کشف» بنا کرده و تا حد زیادی هم از لو دادن زودهنگام برگهایش پرهیز میکند.
تهران خاکستری، پروندهای پرتنش
نخستین امتیاز «لباس شخصی» اتمسفر آن است. تهران فیلم، شهری آرام و تاریخی نیست. شهری است پر از تلفنهای مشکوک، راهروهای تاریک، اتاقهای بازجویی، نگاههای مردد و پروندههایی که هر صفحهشان میتواند آدم تازهای را وارد بازی کند. طراحی صحنه و لباس، خودروها، ابزارهای ارتباطی و شکل مراقبتهای اطلاعاتی کمک کردهاند دهه ۶۰ تبدیل به دکور تزئینی نشود و بخشی واقعی از درام باشد.
ربیعی همچنین بلد است گاهی اطلاعات را درست جایی نگه دارد که تماشاگر به آن نیاز دارد. فیلم چند بار مظنونهایش را جابهجا میکند و حس ناامنی میسازد. اینجا «لباس شخصی» به تریلر سیاسی نزدیک میشود و جذابترین چهره خودش را نشان میدهد. استفاده از بازیگران کمترشناختهشده نیز کمک کرده کاراکترها زیر سایه شهرت بازیگران دفن نشوند. مهدی نصرتی هم انتخاب مناسبی برای نقش یاسر است. بازی او عصبی، جمعشده و کماغراق است. یاسر مدام به چیزی شک دارد و همین تردید، موتور حرکت فیلم میشود. مشکل آنجاست که فیلم آنقدر به مأمور بودن او علاقه دارد که فرصت چندانی برای شناخت انسان پشت مأموریت باقی نمیگذارد.
آدمهایی که پرونده ماندهاند …













