هفت صبح| ۴۴۴۴. این عدد برای خیلیها احتمالا فقط شماره یک روزنامه است. برای من اما انگار یک آلبوم عکس قدیمی است که با ورق زدنش، ۱۵ سال از زندگیام را میبینم. صبحهای زود میدان انقلاب، کیوسک روزنامهفروشی، اسپرسوی دوبل آقا جمشید، سفرهای شمال، بارانهای ناگهانی و روزنامهای که باید زیر لباس پنهانش میکردم تا خیس نشود.
حدود ۱۵ سال است که هفت صبح را میخوانم. دو سال است که منظم برایش مینویسم، اما رابطه من با نوشتن در هفت صبح، به این دو سال محدود نمیشود. پیش از این هم هر چند وقت یک بار مطلبی برای روزنامه نوشتهام. نامنظم، پراکنده و با فاصلههایی که گاهی طولانی میشد.
بگذارید از اول شروع کنم. سالهای زیادی صبحها دقیقا ساعت یکربع به 6 به کیوسک سر میدان انقلاب میرفتم. هفت صبح را میخریدم و همزمان یک اسپرسوی دوبل از آقا جمشید میگرفتم. این دو تا برای من یک ترکیب ثابت بودند. روزنامه و قهوه. یکی برای فهمیدن اینکه دنیا چه خبر است و دیگری برای اینکه خودم بتوانم با این دنیا کنار بیایم. آن موقع هفت صبح برای من یک روزنامه بود و من یک خواننده. همین.
…












