امروز نمیخواهم فقط درباره مالیات صحبت کنم. میخواهم درباره نفسهای بیجان یک کاسب صحبت کنم؛ کاسبی که سالها ایستاده، کار کرده، مالیات داده، کارگر سر سفره برده و چرخ این اقتصاد را چرخانده است. کاسبی که شاید ۳۰، ۴۰ یا حتی ۵۰ سال از عمرش را در همین بازار گذاشته؛ اما امروز استخوانهایش زیر بار گرانی، تورم، اجاره، حقوق کارگر، قیمت دلار، رکود و کاهش قدرت خرید مردم، یکییکی پودر شده است.
کاسب امروز فقط با مشکلات اقتصادی نمیجنگد؛ با ناامیدی میجنگد. مردم اختلاسها را میبینند، بیعدالتیها را میبینند، گرانی را میبینند و بیارزش شدن پول ملی را هر روز با پوست و گوشتشان احساس میکنند. و بعد، وقتی مشتری وارد مغازه میشود، کاسب به جای اینکه با روی باز از او پذیرایی کند و از آینده بهتر حرف بزند، خودش ناخواسته شروع میکند به ناله کردن از قیمتها، گرانی و وضع اقتصاد. نه از سر بیمیلی؛ از سر خستگی. کاسب دوست دارد جنس خوب و باکیفیت به مردم بدهد؛ اما جنس خوب گران شده و قدرت خرید مردم پایین آمده است. …













