این بخش بهصورت خودکار گردآوری شده است. برای مطالعه کامل خبر، به منبع اصلی مراجعه کنید.
یک زن روبهرویم نشسته بود و از شوهرش میگفت. میگفت دیگر هیچچیز را باور ندارد؛ نه شغلش را، نه آینده بچهها را، نه حتی این جمله ساده را که فردا شاید بهتر از امروز باشد. پرسیدم: «این حس از کی شروع شده؟» کمی فکر کرد و گفت: «از وقتی برادرش هم همینطور شده.» همین. یک جمله کوتاه، اما همان لحظه یک چیزی برایم روشن شد؛ انگار ناامیدی از یک نفر به نفر بعدی رفته، بیآنکه هیچکدامشان بفهمند چیزی ردوبدل شده است. …












