اما حالا ورق برگشته است. حالا هنر هم گران شده؛ نه فقط این چیزهایی که نام بردیم که هنر به معنای خاص و عام آن، به کالایی دستنیافتنی تبدیل شده است. از هر موضوع ریز و درشتی که شما فکر کنید، موج گرانی عبور کرده و حالا به ساحل فرهنگ و هنر رسیده است. گران شدن یک طرف ماجراست، اما قسطی شدن آن، رویه دیگری از یک دگردیسی عمیق اجتماعی است.
بله، درست است که این روزها در شرایطی زندگی میکنیم که حتی کفشی که میپوشیم، گوشی موبایلی که در دست داریم و گاهی حتی خریدهای سوپرمارکتیمان هم قسطی شده است؛ اما واقعا چه کسی فکرش را میکرد که بلیت یک کنسرت دو ساعته یا یک نمایش روی صحنه هم روزی قسطی شود؟ چه کسی تصور میکرد برای شنیدن صدای ساز و آواز، یا دیدن اشک و لبخند بازیگران روی صحنه، مجبور باشیم ماهها به پلتفرمهای دیجیتال بدهکار بمانیم؟ عدم تناسب همیشگی: دخلِ خالی و خرجِ سنگین
برای درک این پدیده، باید کمی به عقب برگردیم و پشت صحنه این گرانیها را نگاه کنیم. اگرچه نمیتوان واقعیت تلخ «عدم تناسب همیشگی هزینه تولید تئاتر با درآمد گیشه» را نادیده گرفت، اما داستان به همین سادگیها هم نیست. هزینههای تولید یک اثر هنری به شکلی افسارگسیخته و وحشتناک بالا رفته است. از اجاره سالن و دستمزد عوامل پشت صحنه گرفته تا هزینه دکور، نور، لباس و تبلیغات، همگی اعداد و ارقامی چشمگیر به خود گرفتهاند که تهیهکننده و کارگردان را مجبور میکند برای بازگشت سرمایه، دست به دامن بلیتهای گرانقیمت شوند.
ماجرا وقتی تلختر میشود که میبینیم در پسِ پرده این گرانیها، جای خالی نهادهای ناظر و تشکلهای صنفی چقدر توی ذوق میزند. اگر این روزها گذرتان به سالنهای دولتی مثل مجموعه تئاتر شهر، تماشاخانه سنگلج یا تالار هنر بیفتد، میبینید که آنها هنوز در تلاشاند تا با ارائه پیشنهاد بلیتهای شناور به ادارهکل هنرهای نمایشی، یک توازن نسبی ایجاد کنند. آنها سعی میکنند قیمتها را زیر یک سقف مشخص نگه دارند (هرچند که پرداخت همان مبلغِ کنترلشده هم برای جیب یک دانشجو یا کارمند طبقه متوسط، کار راحتی نیست). …













