عاشور حسن زاده عرب
پژوهشگر
تصور کن: فردای یک روز سخت کاری، در خانه نشستهای و دلت میخواهد از هر چه فکر میکنی، حرف بزنی. از سیاست بگویی، از سردرگمیات با زندگی، از تناقضهایی که درونت را میخورد، از چیزهایی که هیچکس جرات گفتنشان را ندارد. اما میدانی چه میشود؟ اگر راستش را بخواهی، جرات نمیکنی. دهانت باز میماند. این «جرات نداشتن» از کجا میآید؟ از ترس ساده؟ از خجالت؟ نه، عمیقتر از اینهاست. این ترس، ریشه در چیزی دارد که میشل فوکو در کتاب کوتاه اما نیرومندش «نظم گفتار» از آن پرده برمیدارد.
فوکو در این کتاب فرضیهای را پیش میکشد که نفس شما را بند میآورد: تولید گفتار در هر جامعهای، تحت نظارت، انتخاب و توزیع دقیقی قرار دارد. چرا؟ چون گفتار خطرناک است. چون حرف زدن، فقط رد و بدل کردن کلمات نیست. گفتار، میدان نبردِ قدرت و میل است. فوکو دقیقاً مینویسد: «گفتار – چنانکه روانکاوی به ما نشان داده – فقط آن چیزی که میل را آشکار میکند (یا پنهان میدارد) نیست؛ بلکه در ضمن چیزی است که موضوع میل است.» بله، ما نه تنها از طریق گفتار چیزها را میگوییم، بلکه خود گفتار را میخواهیم.
میخواهیم حرف بزنیم، اما از حرف زدن میترسیم. چون میدانیم که «کسی حق ندارد همهچیز را بگوید، از همهچیز، در هر اوضاع و احوالی، حرف بزند.» فوکو سه نظام بزرگ «طرد یا کنارگذاری» را نام میبرد که گفتار را از بیرون محدود میکنند:سخن ممنوع (مثل تابوهای جنسی و سیاسی) ، تقسیم عاقل و دیوانه (سخن دیوانه یا ارزش ندارد یا رمزآلود است، اما هرگز «گفتار» محسوب نمیشود) و مهمتر از همه، «اراده به حقیقت». این سومی، حیلهگرترین است.
مدام به ما میگوید که چه چیزی «علمی» و «درست» و «عاقلانه» است و چه چیزی نیست. فوکو نشان میدهد که خود این تقسیمبندی میان «راست» و «دروغ»، یک دستگاه تاریخی و خشونتآمیز است، نه یک امر طبیعی. او مینویسد: «همۀ کسانی که در طول تاریخ ما، نقطه به نقطه کوشیدهاند تا این ارادت به حقیقت را دور بزنند و بر ضد حقیقت… دوباره در آن تردید کنند، همۀ اینگونه کسان، از نیچه تا آرتو و باتای، بیگمان سربلند، در خدمتکار هر روزی ما قرار گیرند.» اما نظارت بر گفتار فقط از بیرون نیست. خود گفتارها هم از درون خود را محدود میکنند. …













