به گزارش خبرگزاری ایمنا از آذربایجان شرقی، جنگ تحمیلی عراق علیه ایران از شهریور ۱۳۵۹ آغاز شد؛ جنگی هشتساله که هزاران رزمنده ایرانی را راهی جبههها کرد و بسیاری از آنها در این مسیر به شهادت رسیدند، مجروح شدند یا طعم تلخ اسارت را چشیدند.
در میان روایتهای برجایمانده از آن سالها، خاطرات آزادگان روایتی متفاوت از جنگ است؛ روایتی که از میدان نبرد آغاز میشود، به اردوگاههای اسارت میرسد و سرانجام در لحظه بازگشت به وطن به نقطهای سرشار از اشک و لبخند ختم میشود.
جعفر توفیقی یکی از همین راویان است؛ نوجوانی که با آغاز جنگ، هنوز دانشآموز مقطع سوم راهنمایی بود، اما فضای جبهه و روایتهای برادر بزرگترش از روزهای جنگ، او را نیز به حضور در جبهه ترغیب کرد؛ سالها بعد وقتی از آن روزها سخن میگوید، گویا دوباره به همان سالها بازمیگردد.
این رزمنده دفاع مقدس سالهای اسارت را اینگونه روایت میکند «شهریور سال ۱۳۵۹ و همزمان با آغاز جنگ تحمیلی، دانشآموز مقطع سوم راهنمایی بودم. اخبار جنگ و پیروزیهای رزمندگان را دنبال میکردیم و برادر بزرگترم هم که در جبهه حضور داشت، هر از گاهی به خانه میآمد و از حال و هوای جبهه برای ما میگفت.»
وی ادامه میدهد: همین موضوع موجب شد با اشتیاق بیشتری به حضور در جبهه فکر کنم و سرانجام راهی جبهه شدم.
توفیقی میگوید: در آن روزها میشنیدیم دوستانمان در جریان عملیاتها مجروح یا اسیر شدهاند، اما تلاش میکردیم به این مسائل فکر نکنیم. شهادت همیشه در ذهنمان بود و خودمان را تا مرز شهادت پیش میبردیم.
جبهه برای او و همنسلانش تنها روایت پیروزی نبود؛ خبر مجروح شدن و اسارت دوستان نیز به گوششان میرسید، اما ترس جایی در تصمیمشان برای ادامه مسیر نداشت.
لحظهای که همه چیز تغییر کرد
یکی از تلخترین فصلهای زندگی توفیقی در منطقه شرق بصره و غرب رود دجله رقم خورد؛ جایی که مأموریت نیروهای ایرانی تصرف یکی از دو پل منطقه بود تا نیروهای تخریب بتوانند آن را منفجر و ارتباط دشمن را قطع کنند، اما عملیات مطابق انتظار پیش نرفت.
وی از آن روزها برایمان میگوید: شرایط بهشدت آشفته شد و تعداد زیادی از نیروها شهید و مجروح شدند؛ نیروهای دشمن نیز با استفاده از تانکها منطقه را پاکسازی میکردند و پیش میآمدند. هرکس به هر شکلی میتوانست خودش را به عقب برساند. …












