((مرتیکهی لندهور! زن رو از ماشین کشید پایین و بعد با کمربند افتاد به جون زن بدبخت! ))
جوانی که با خشم و حرارت مشغول تعریف کردن برای مأمور کلانتری بود، بیست و چند سال بیشتر نداشت با صورتی کبود، بینی شکسته و سری که میان باندهای سفید پیچیده شده بود.
آشفته و ترسان حرف میزد ، انگار هنوز صدای عربدهها در گوشش میپیچید و سایهی مردانی که به جانش افتاده بودند را احساس میکرد .
در نقل ماوقع میگفت:
مرتیکه وسط ورودی زیرگذر یهدفعه ترمز کرد و از ماشین پرید بیرون . رفت سمت شاگرد، در رو باز کرد و زنی رو به زور از ماشین کشید بیرون. چند متر روی زمین کشوندش و بعد با کمربند افتاد به جونش.
اول خواستم پیاده بشم و برم ببینم چه خبره، اما با خودم گفتم لابد دعوای زن و شوهریه ، به من چه ربطی داره؟ بیخیال شدم. فقط چندتا بوق زدم که ماشینش رو از وسط راه برداره.
اما بهجای اینکه راه رو باز کنه، برگشت و فحش ناموسی داد. نتونستم خودم رو کنترل کنم. پیاده شدم ، هنوز چند قدم بهش نزدیک نشده بودم که دست کرد توی جیبش و چاقو کشید بیرون. …














