در مرکز این نمایش، دو روایت عاشقانه در دو نسل قرار گرفتهاند؛ «پهلوانقلیچ» که برای رسیدن به دختری به نام «ایران»، راهی سفری پرماجرا میشود و از خانهای گوناگون عبور میکند و «کیانوش»، نواده او، که برای وصال «آهوخانم»، بیش از آنکه اهل تلاش و مبارزه باشد، چشم امید به کمک دیوی به نام «سنجدی» دوخته است؛ همان دیوی که روزگاری به دست «قلیچ» آزاد شده و اکنون همچنان در کنار این خاندان حضور دارد.
این تقابل نسلی، صرفاً دستمایهای برای خلق موقعیتهای طنز نیست؛ بلکه فرصتی برای بازنمایی تفاوت دو نگاه به عشق و رسیدن به خواستههاست. در یک سو، پهلوانی قرار دارد که خواستن را با حرکت، خطرپذیری و عبور از دشواریها معنا میکند و در سوی دیگر، نسلی که گویی میخواهد مسیر رسیدن به مطلوب را کوتاهتر و کمهزینهتر طی کند. هرچند نمایش با گفتوگوی «کیانوش» و «آهو» آغاز میشود، اما بهتدریج شخصیت «پهلوانقلیچ» و منش او به محور اصلی روایت تبدیل میشود؛ گویی اثر برای پاسخ به پرسشهای نسل امروز، مخاطب را به تماشای قهرمانی از گذشته دعوت میکند. بازآفرینی پهلوانی؛ از اسطوره تا تجربه امروز …












