عصر ایران؛ امیر صدرا صیام- گاهی یک بغض، از هزاران جمله گویاتر است؛ بغضی که بیخبر از راه میرسد، پشت پلکها مینشیند، راه نفس را تنگ میکند و سرانجام، تمام دیوارهایی را که آدمی برای پنهان کردن دلتنگیهایش ساخته است، فرو میریزد.
بغض داریوش فرضیایی، همان عمو پورنگ آشنای سالهای کودکی، در این مراسم، از جنس همین بغضها بود؛ بغضی که وقتی شکست، تنها اندوه یک هنرمند را آشکار نکرد، بلکه دریچهای به سوی خاطرات، دلتنگیها و جای خالی کسی گشود که حضورش با هیچ غیبتی از ذهن و دل پاک نمیشود: مادر.
برای بسیاری از مخاطبان، عمو پورنگ فقط یک مجری برنامههای کودک نیست. او بخشی از سالهای دور زندگی است. صدایی آشنا که روزگاری از قاب تلویزیون به خانهها میآمد و با شوخیها، لبخندها و شیطنتهایش، لحظههایی شیرین برای کودکان و خانوادهها میساخت. اما پشت آن چهره همیشه خندان، انسانی ایستاده است که مانند همه ما، دلتنگ میشود، دلش میشکند و گاهی در برابر سنگینی یک خاطره، توان ادامه دادن نقش همیشگیاش را از دست میدهد. …












