*محسن مرادی
ساعت سه بامداد است. در راهروی بخش داخلی یکی از بیمارستانهای اهواز، کولر قدیمی میغُرد و هوا با اینکه مرداد نیست، سنگین است. پرستاری که سیوچند ساله است، پنجمین شیفت شبش را پشت سر هم میگذراند. دستش را به دیوار تکیه میدهد، چشمهایش را چند ثانیه میبندد و بعد صدایی از اتاق شماره هفت بلند میشود. چشمها باز میشود، کفشها دوباره روی کاشیها میدوند. هیچکس این چند ثانیه را ندیده است؛ هیچجا هم ثبت نمیشود.
کسی که خوزستان را از نزدیک ندیده باشد، شاید فکر کند گرما فقط یک خبر است: «اهواز ۵۰ درجه». اما برای پرستاری که باید با گان و ماسک و گاهی دو لایه دستکش ساعتها کنار تخت بیماران یا در استیشن بایستد، گرما یعنی عرقی که زیر لباس مینشیند، سرگیجهای که نباید بروز داد و تشنگیای که برای رفتن سر یکلیوان آب، باید منتظر فرصت ماند. …










