مارال فرجاد
او نوشت: پس از پایان امتحانات خرداد سال ۱۳۷۲، تفریح اصلی من و مونا تازه آغاز می شد؛ همراهی با پدر برای رفتن به تئاتر شهر.
تئاتر شهر در آن سال ها برای ما فقط یک مجموعه نمایشی نبود؛ راهروها و آسانسورش بخش مهمی از خاطرات کودکی ما را شکل می داد. من و مونا همراه با بهادر ابراهیمی و رعنا پورعرب، چهار نفری همه گوشه های این مجموعه را می گشتیم. به همین دلیل، هنوز هم هر وقت وارد تئاتر شهر می شوم، احساس می کنم به خانه پدری ام بازگشته ام.
آن روزها فضای تئاتر با امروز تفاوت داشت و سالن ها به دلیل تعدد اجراها چنین شلوغ نبودند. گروه های نمایشی ماه ها تمرین می کردند و مدت زیادی روی صحنه می ماندند. گروه مجید جعفری خاطرات مارال فرجاد از فریماه فرجامی
پیش از آغاز تمرین نمایش «آن شب که تو را زندانی بود»، من و مونا همراه پدر ابتدا به خانه فریماه عزیز می رفتیم تا او را با خودمان به محل تمرین ببریم. پدرم همیشه می گفت فریماه در دانشکده هنرهای دراماتیک، دختری بسیار زیبا و کامل بوده است.
فریماه فرجامی …













