همشهری / مرد جوانی که همسرش را به قتل رسانده و برای حادثه جلوه دادن مرگ او صحنهسازی کرده بود، گفت که از ترس آبرو این کار را انجام داده است.
مرد جوان سر چرخاند و با نگاهش همه اتاق را به دقت بررسی کرد؛ همه وسایل خانه سر جایش بود، دوباره به اتاق خواب رفت و روتختی را مرتب کرد. بالشها را کنار هم قرار داد و ملحفه لحاف را که اتو کشیده بود، صاف کرد. همیشه خانهشان همینقدر مرتب بود چون همسرش مهناز به تمیزی خانه خیلی اهمیت میداد.
بعد به گوشه اتاق خیره ماند. جلوتر رفت و بالای سر جسد همسرش ایستاد. یک لحظه خم شد و به صورت سرد و بیروح همسرش نگاه کرد. پیکر بیجان زن جوان گوشه اتاق کنار کمددیواری افتاده و انگار خواب بود. بهآرامی کنارش نشست و به صورتش زل زد؛ هنوز هم زیبا و بینقص بود.
زیر لب گفت: چرا کار به اینجا کشید؟ نمیخواستم زندگیمان اینجوری تمام شود. بعد انگشتانش را به هم گره کرد و گفت: مهناز مرا ببخش من لیاقت تو را نداشتم. اصلا تقصیر خودت بود، تو نباید میفهمیدی که من خیانت کردهام. …












