ساعت نزدیک پنج عصر است. چند جوان که تازه دوره نوجوانی را پشت سر گذاشتند، روی نیمکتهای یکی از پارکهای شهر نشستهاند. یکی از آنها سیگاری را از جیبش بیرون میآورد و با مهارتی که برای سنش عجیب به نظر میرسد، آن را روشن میکند. دوستش میگوید: «دیگه مرد شدی!» دیگری میگوید: «مثل فلان بازیگر در فلان سریال کام میگیری» و بقیه میخندند و سیگار دیگری روشن میکنند حالا در حال ارزیابی کردن این هستند که بدانند کدامشان باکلاستر شدهاند و سیگار با چه برندی میکشند. دود سیگار آرامآرام در هوا پخش میشود؛ دودی …