شبها، وقتی شهر آرام میشود و چراغ خانهها یکییکی خاموش میشوند، در جنوبیترین نقطه شهر، آیلار هنوز بیدار است. کنار پنجرهای که خوب بسته نمیشود میایستد، به تاریکی کوچه نگاه میکند و سعی میکند صدای نفس کشیدن بچههایش را بشنود؛ فقط برای اینکه مطمئن شود هنوز همهچیز سر جایش است. هنوز زندهاند. هنوز سقفی هست. هنوز فردایی وجود دارد.