مادرشوهر خرافاتی زوج جوان را به دادگاه خانواده کشاند
صبح یک روز پاییزی که آلودگی هوا، نفسهای رهگذران را به شماره انداخته بود، قدم به طبقه دوم دادگاه خانواده گذاشتم تا سوژه تازهای برای نوشتن پیدا کنم. کنار یکی از شعبهها پسری جوان با موهای بلند دم اسبی و ریش بلند قهوهای با ماسکی بر صورت ایستاده بود. چند دقیقهای نگذشته بود که دختری جوان سراسیمه و با عصبانیت در حالی که برگههایی در دستش بود به او نزدیک شد و ناگهان برگهها را به سمت پسر جوان پرت کرد و گفت اینها دعاها و جادوهای مادرت است