در حین فرار پسر کوچکم را جا گذاشته بودیم؛ البته این اتفاق برای خیلی از خانوادهها رخ میداد و خوش به حال کسانی که فرزندشان را سلامت پیدا میکردند. پریشان و آشفته حال بودم نمیتوانستم باور کنم که از بمباران و ترکش و گلوله نمی ترسم فقط میترسیدم که هر کدام از این گلولهها به پسرم خورده باشد و آن موقع است که تمام زندگیم ویران میشد.