روزگاری که خرید، فقط خرید نبود. راهرفتن تا بقالی، خودش یک داستان بود. سکهها توی جیب صدای سمفونی شماره هفت موتزارت میدادند، زنبیل قرمزرنگ مادربزرگ در دست میچرخید و بقال محل، قبل از اینکه چیزی بگویی، میدانست برای چه آمدهای. امروز، اما خرید؛ یعنی هلدادن یک سبد فلزی، نگاهکردن به برچسب قیمتها و کشیدن کارت؛ بیصدا، بی مکث، بیخاطره.