در رفتوبرگشتهای خواندن خبرهای تازه، یاد سنوار افتادم؛ یاد لحظه شهادتش، یاد آن ساختمان بمبارانشده مخروبه، یاد آن مبل بزرگ، یاد ابروهای گرهکردهاش یاد دستهایش افتادم، یاد دستهایی که یکی مجروح و دیگری با چوب داشت برای آن پهپاد ترسوهای صهیونی خطونشان میکشید، آنها که حتی خوف داشتند وارد آن ساختمان نصفهونیمه شوند.