سرد بود. سردی هوا اما از آن سردی درون کمتر بود. مردی در ایوان خانه، زیر آسمان تیرهِ بیستاره نشسته و به تاریکی خیره شده بود. در دستانش، تسبیح کهنهای بود که دانههایش با گذر سالها صیقل خورده بود. صدای وزش باد، همراه با آهی که از ژرفای جان برمیخاست، فضایی از انتظاری سنگین را میآفرید. انتظاری که فقط برای یکفرد یا یک اتفاق نبود؛ انتظار یک «دگرگونی» بود.